خنک جانی که او یاری پسندد
کز او دوریش خود صورت نبندد
۱تو باشی خنده و یار تو شادی
که بیشادی دهان کس نخندد
۲تو باشی سجده و یار تو تعظیم
که بیتعظیم هرگز سر نخنبد
۳تو باشی چون صدا و یار غارت
چو آوازی به نزد کوه و گنبد
۴تو آدینه بوی او وقت خطبه
نه ز آدینه جدا چون روز شنبد
۵نگر آخر دمی در نحن اقرب
نظر را تا نجنباند نجنبد
۶خیالی خوش دهد دل زان بنازد
خیالی زشت آرد دل بتندد
۷بر او مسخره آمد دل و جان
گه از صله گه از سیلیش رندد
۸مزن سیلی چنانک گیج گردم
ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند
۹خمش تا درس گوید آن زبانی
که لا باشد به پیشش صد مهند
۱۰اگر گویی تو نی را هی خمش کن
بگوید با لبش گو ای مؤید
۱۱