چمن جز عشق تو کاری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد
۱چه بیذوقست آن کش عشق نبود
چه مردهست آن که او یاری ندارد
۲به غیر قوت تن قوتی ننوشد
بجز دنیا سمن زاری ندارد
۳هر آنک ترک خر گوید ز مستی
غم پالان و افساری ندارد
۴ز خر رست و روان شد پابرهنه
به گلزاری که آن خاری ندارد
۵چه غم دارد که خر رفت و رسن برد
بر او خر چو مقداری ندارد
۶مشو غره به ازرق پوش گردون
که اندر زیر ایزاری ندارد
۷درافکن فتنه دیگر در این شهر
که دور عشق هنجاری ندارد
۸بدران پردهها را زانک عاشق
ز بیشرمی غم و عاری ندارد
۹بزن آتش در این گفت و در آن کس
که در گفت تو اقراری ندارد
۱۰