هر که را اسرار عشق اظهار شد
رفت یاری زانک محو یار شد
۱شمع افروزان بنه در آفتاب
بنگرش چون محو آن انوار شد
۲نیست نور شمع هست آن نور شمع
هم نشد آثار و هم آثار شد
۳همچنان در نور روح این نار تن
هم نشد این نار و هم این نار شد
۴جوی جویانست و پویان سوی بحر
گم شود چون غرق دریابار شد
۵تا طلب جنبان بود مطلوب نیست
مطلب آمد آن طلب بیکار شد
۶پس طلب تا هست ناقص بد طلب
چون نماند آگهی سالار شد
۷هر تن بیعشق کو جوید کله
سر ندارد جملگی دستار شد
۸تا ببیند ناگهانی گلرخی
بر وی آن دستار و سر چون خار شد
۹همچو من شد در هوای شمس دین
آنک او را در سر این اسرار شد
۱۰