خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود
۱خندید و گفت روبه آخر به زیرکی
از دست شیر صید کجا سهل درربود
۲مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد
الا مگر که ابر نماید به خویش جود
۳معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا
فضل خدای بخشد معدوم را وجود
۴معدوم وار بنشین زیرا که در نماز
داد سلام نبود الا که در قعود
۵بر آتش آب چیره بود از فروتنی
کآتش قیام دارد و آب است در سجود
۶چون لب خموش باشد دل صدزبان شود
خاموش چند چند بخواهیش آزمود
۷