این عشق جمله عاقل و بیدار میکشد
بی تیغ میبرد سر و بیدار میکشد
۱مهمان او شدیم که مهمان همیخورد
یار کسی شدیم که او یار میکشد
۲چون یوسفی بدید چو گرگان همیدرد
چون مؤمنی بدید چو کفار میکشد
۳ما دل نهادهایم که دلداریی کند
یا گر کشد به رحم و به هنجار میکشد
۴نی نی که کشته را دم او جان همیدهد
گرچه به غمزه عاشق بسیار میکشد
۵هل تا کشد تو را نه که آب حیات اوست
تلخی مکن که دوست عسل وار میکشد
۶همت بلند دار که آن عشق همتی
شاهان برگزیده و احرار میکشد
۷ما چون شبیم ظل زمین و وی آفتاب
شب را به تیغ صبح گهردار میکشد
۸زنگی شب ببرد چو طرار عقل ما
شحنه صبوح آمد و طرار میکشد
۹شب شرق تا به غرب گرفته سپاه زنگ
رومی روزشان به یکی بار میکشد
۱۰حاصل مرا چو بلبل مستی ز گلشنیست
چون بلبلم جدایی گلزار میکشد
۱۱