خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
۱بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان
دامان زر دهند و خرند از بلیس درد
۲گلهای رنگ رنگ که پیش تو نقلهاست
تو می خوری از آن و رخت میکنند زرد
۳ای مرده را کنار گرفته که جان من
آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
۴خو با خدای کن که از این نقشهای دیو
خواهی شدن به وقت اجل بیمراد فرد
۵پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک
کاین بستریست عاریه میترس از نورد
۶مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار
پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
۷منگر به گرد تن بنگر در سوار روح
میجو سوار را به نظر در میان گرد
۸رخسارهای چون گل لابد ز گلشنیست
گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد
۹سیب زنخ چو دیدی میدان درخت سیب
بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
۱۰همت بلند دار که با همت خسیس
چاوش پادشاه براند تو را که برد
۱۱خاموش کن ز حرف و سخن بیحروف گوی
چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد
۱۲