آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
۱اجزای خاک حامله بودند از آسمان
نه ماه گشت حامله زان بیقرار شد
۲گلنار پرگره شد و جوبار پرزره
صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد
۳اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سر و دست که وقت کنار شد
۴گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید
در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد
۵آن خار میگریست که ای عیب پوش خلق
شد مستجاب دعوت او گلعذار شد
۶شاه بهار بست کمر را به معذرت
هر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد
۷هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت
گر در دو دست موسی یک چوب مار شد
۸زنده شدند بار دگر کشتگان دی
تا منکر قیامت بیاعتبار شد
۹اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند
چون لطف روح بخش خدا یار غار شد
۱۰ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت
آن سو که وقت خواب روان را مطار شد
۱۱آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح
آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد
۱۲مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف
بدری منور آمد و شمع دیار شد
۱۳این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان
لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد
۱۴بربند این دهان و مپیمای باد بیش
کز باد گفت راه نظر پرغبار شد
۱۵