آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
کز من نمیشکیبد و با من خوش است عود
۱قدر من او شناسد و شکر من او کند
کاندر فنای خویش بدیدست عود سود
۲سر تا به پای عود گره بود بند بند
اندر گشایش عدم آن عقدها گشود
۳ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا
ای فانی و شهید من و مفخر شهود
۴بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند
اندر عدم گریز از این کور و زان کبود
۵هر جان که میگریزد از فقر و نیستی
نحسی بود گریزان از دولت و سعود
۶بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست
صلحی فکن میان من و محو ای ودود
۷آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا
نی در فزایش آمد و نی رست از رکود
۸تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی
نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود
۹در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش
آن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود
۱۰سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا
نی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود
۱۱خواریست و بندگیست پس آنگه شهنشهیست
اندر نماز قامه بود آنگهی قعود
۱۲عمری بیازمودی هستی خویش را
یک بار نیستی را هم باید آزمود
۱۳طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیست
هر جا که دود آمد بیآتشی نبود
۱۴گر نیست عشق را سر ما و هوای ما
چون از گزافه او دل و دستار ما ربود
۱۵عشق آمدست و گوش کشانمان همیکشد
هر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود
۱۶از چشم مؤمن آب ندم میکند روان
تا سینه را بشوید از کینه و جحود
۱۷تو خفتهای و آب خضر بر تو میزند
کز خواب برجه و بستان ساغر خلود
۱۸باقیش عشق گوید با تو نهان ز من
ز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود
۱۹