قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
بی ابر و بیغبار در آن مه نظر کنند
۱در دانههای شهوتی آتش زنند زود
وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند
۲از خارخار این گر طبع آن طرف روند
بزم و سرای گلشن جای دگر کنند
۳بر پای لولیان طبیعت نهند بند
شاهان روح زو سر از این کوی درکنند
۴پای خرد ببسته و اوباش نفس را
دستی چنین گشاده که تا شور و شر کنند
۵اجزای ما بمرده در این گورهای تن
کو صور عشق تا سر از این گور برکنند
۶مسیست شهوت تو و اکسیر نور عشق
از نور عشق مس وجود تو زر کنند
۷انصاف ده که با نفس گرم عشق او
سردا جماعتی که حدیث هنر کنند
۸چون صوفیان گرسنه در مطبخ خرد
آیند و زلههای گران مایه جز کنند
۹زاغان طبع را تو ز مردار روزه ده
تا طوطیان شوند و شکار شکر کنند
۱۰در ظل میرآب حیات شکرمزاج
شاید که آتشان طبیعت شرر کنند
۱۱از رشک نورها است که عقل کمال را
از غیرت ملاحت او کور و کر کنند
۱۲جز حق اگر به دیدن او غمزهای کند
آن دیده را به مهر ابد بیخبر کنند
۱۳فخر جهان و دیده تبریز شمس دین
کاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنند
۱۴اندر فضای روح نیابند مثل او
گر صد هزار بارش زیر و زبر کنند
۱۵خالی مباد از سر خورشید سایهاش
تا روز را به دور حوادث سپر کنند
۱۶