جانا بیار باده که ایام میرود
تلخی غم به لذت آن جام میرود
۱جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست
نی نفس کوردل که سوی دام میرود
۲با جام آتشین چو تو از در درآمدی
وسواس و غم چو دود سوی بام میرود
۳گر بر سرت گلست مشویش شتاب کن
بر آب و گل بساز که هنگام میرود
۴آن چیز را بجوش که او هوش میبرد
وان خام را بپز که سخن خام میرود
۵زان باده دادهای تو به خورشید و ماه و چرخ
هر یک بدان نشاط چنین رام میرود
۶والله که ذره نیز از آن جام بیخودست
از کرم مست گشته به اکرام میرود
۷آرام بخش جان را زان می که از تفش
صبر و قرار و توبه و آرام میرود
۸چون بوی وی رسد به خماران بود چنانک
آن مادر رحیم بر ایتام میرود
۹امروز خاک جرعه می سیر سیر خورد
خورشیدوار جام کرم عام میرود
۱۰سوی کشنده آید کشته چنانک زود
خون از بدن به شیشه حجام میرود
۱۱چون کعبه که رود به در خانه ولی
این رحمت خدای به ارحام میرود
۱۲تا مست نیست از همه لنگان سپس ترست
در بیخودی به کعبه به یک گام میرود
۱۳تا باخودست راز نهان دارد از ادب
چون مست شد چه چاره که خودکام میرود
۱۴خاموش و نام باده مگو پیش مرد خام
چون خاطرش به باده بدنام میرود
۱۵