ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود
۱شنودهام که بسی خلق جان بداد و بمرد
ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود
۲شها نوای تو برعکس بانگ داوودست
کز آن بمرد و از این زنده میشود موجود
۳ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست
هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود
۴دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی
که از پگاه تو امروز مولعی به سرود
۵سرود و بانگ تو زان رو گشاد میآرد
که آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود
۶چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی
که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود
۷یقین که بوی گل فقر از گلستانیست
مرود هیچ کسی دید بیدرخت مرود
۸خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد
خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود
۹خنک کسی که از این بوی کرته یوسف
دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود
۱۰ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل
خدای گفت که انسان لربه لکنود
۱۱تو سود می طلبی سود میرسد از یار
ولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود
۱۲ستاره ایست خدا را که در زمین گردد
که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود
۱۳بسا سحر که درآید به صومعه مؤمن
که من ستاره سعدم ز من بجو مقصود
۱۴ستارهام که من اندر زمینم و بر چرخ
به صد مقامم یابند چون خیال خدود
۱۵زمینیان را شمعم سماییان را نور
فرشتگان را روحم ستارگان را بود
۱۶اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم
اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود
۱۷اگر چه قبله حاجات آسمان بودهست
به آسمان منگر سوی من نگر بین جود
۱۸ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او
بلیس وار که خود بس بود خدا مسجود
۱۹جواب گویدش آدم که این سجود او راست
تو احولی و دو میبینی از ضلال و جحود
۲۰ز گرد چون و چرا پردهای فرود آورد
میان اختر دولت میان چشم حسود
۲۱ستاره گوید رو پرده تو افزون باد
ز من نماندی تنها ز حضرتی مردود
۲۲بسا سال و جوابی که اندر این پردهست
بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود
۲۳چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار
که دی چو جان بدهاند این زمان چو گرگ عنود
۲۴چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده
به سجده بام سموات و ارض میپیمود
۲۵به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز
به گونه گونه مناجات مهر میافزود
۲۶ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ
که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود
۲۷ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی
حدیث مینشنود و حدث همیپالود
۲۸چرا روم به چه حجت چه کردهام چه سبب
بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود
۲۹اگر به دست تو کردی که جمله کرده تست
ضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود
۳۰مرا چه گمره کردی مراد تو این بود
چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود
۳۱بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند
وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود
۳۲تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب
اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود
۳۳خری که مات تو گردد ببرد از در ما
نخواهمش که بود عابد چو ما معبود
۳۴ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود
کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود
۳۵بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم
بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود
۳۶هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم
بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود
۳۷هزار شکر خدا را که عقل کلی باز
ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود
۳۸همه سپند بسوزیم بهر آمدنش
سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود
۳۹چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم
به کوه طور چه آریم کاه دودآلود
۴۰چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت
درون خاک مقیمان عالم محدود
۴۱چو موش جز پی دزدی برون نهایم از خاک
چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود
۴۲چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی
چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود
۴۳خدای گربه بدان آفرید تا موشان
نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود
۴۴دم مسیح غلام دمت که پیش از تو
بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود
۴۵همه کسان کس آنند کش کسی کرد او
همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود
۴۶خموش باش که گفتار بیزبان داری
که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود
۴۷چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی
هزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجود
۴۸