مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
۱ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد
که چون تو یار دلارام خوش لقا دارد
۲همیرسد به گریبان آسمان دستش
که او چو سایه ز ماه تو مقتدا دارد
۳به آفتاب تو آن را که پشت گرم شود
چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
۴چرا به پنجه کمرگاه کوه را نکشد
کسی که ز اطلس عشق خوشت قبا دارد
۵تو خود جفا نکنی ور کنی جفا بر دل
بکن بکن که به کردار تو رضا دارد
۶چرا نباشد راضی بدان جفای لطیف
که او طراوت آب و دم صبا دارد
۷در آتش غم تو همچو عود عطاریست
دل شریف که او داغ انبیا دارد
۸خمش خمش که سخن آفرین معنی بخش
برون گفت سخنهای جان فزا دارد
۹