مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
۱ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد
دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد
۲ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود
چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
۳ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد
ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد
۴خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد
که صورتیست تن بنده دست و پا دارد
۵مرا و صد چو مرا آن خیال بیصورت
ز نقش سیر کند عاشق فنا دارد
۶برهنه خلعت خورشید پوشد و گوید
خنک کسی که ز زربفت او قبا دارد
۷تنی که تابش خورشید جان بر او آید
گمان مبر که سر سایه هما دارد
۸بدانک موسی فرعون کش در این شهرست
عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد
۹همیرسد به عنانهای آسمان دستش
که اصبع دل او خاتم وفا دارد
۱۰غمش جفا نکند ور کند حلالش باد
به هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد
۱۱فزون از آن نبود کش کشد به استسقا
در آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد
۱۲اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغ
نه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد
۱۳شراب عشق چو خوردی شنو صلای کباب
ز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد
۱۴زمین ببسته دهان تاسه مه که میداند
که هر زمین به درون در نهان چهها دارد
۱۵بهار که بنماید زمین نیشکرت
از آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد
۱۶چرا چو دال دعا در دعا نمیخمد
کسی که از کرمش قبله دعا دارد
۱۷چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست
از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد
۱۸خموش کن خبر من صمت نجا بشنو
اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد
۱۹