فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند
۱از آنک عشق نخواهد به جز خرابی کار
از آنک عشق نگیرد ز هیچ آفت پند
۲چه جای مال و چه نام نکو و حرمت و بوش
چه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند
۳که جان عاشق چون تیغ عشق برباید
هزار جان مقدس به شکر آن بنهند
۴هوای عشق تو و آن گاه خوف ویرانی
تو کیسه بسته و آن گاه عشق آن لب قند
۵سرک فروکش و کنج سلامتی بنشین
ز دست کوته ناید هوای سرو بلند
۶برو ز عشق نبردی تو بوی در همه عمر
نه عشق داری عقلیست این به خود خرسند
۷چه صبر کردن و دامن ز فتنه بربودن
نشسته تا که چه آید ز چرخ روزی چند
۸درآمد آتش عشق و بسوخت هر چه جز اوست
چو جمله سوخته شد شاد شین و خوش میخند
۹و خاصه عشق کسی کز الست تا به کنون
نبوده است چنو خود به حرمت پیوند
۱۰اگر تو گویی دیدم ورا برای خدا
گشای دیده دیگر و این دو را بربند
۱۱کز این نظر دو هزاران هزار چون من و تو
به هر دو عالم دایم هلاک و کور شدند
۱۲اگر به دیده من غیر آن جمال آید
بکنده باد مرا هر دو دیدهها به کلند
۱۳بصیرت همه مردان مرد عاجز شد
کجا رسد به جمال و جلال شاه لوند
۱۴دریغ پرده هستی خدای برکندی
چنانک آن در خیبر علی حیدر کند
۱۵که تا بدیدی دیده که پنج نوبت او
هزار ساله از آن سو که گفته شد بزنند
۱۶