فزود آتش من آب را خبر ببرید
اسیر میبردم غم ز کافرم بخرید
۱خدای داد شما را یکی نظر که مپرس
اگر چه زان نظر این دم به سکر بیخبرید
۲طراز خلعت آن خوش نظر چو دیده شود
هزار جامه ز درد و دریغ و غم بدرید
۳ز دیده موی برست از دقیقه بینیها
چرا به موی و به روی خوشش نمینگرید
۴ز حرص خواجگی از بندگی چه محرومید
ز غورها همه پختید یا که کور و کرید
۵در آشنا عجمی وار منگرید چنین
فرشتهاید به معنی اگر به تن بشرید
۶هزار حاجب و جاندار منتظر دارید
برای خدمتتان لیک در ره و سفرید
۷همیپرد به سوی آسمان روان شما
اگر چه زیر لحافید و هیچ مینپرید
۸همیچرد همه اجزای جان به روض صفات
از آن ریاض که رستید چون از آن نچرید
۹درخت مایه از آن یافت سبز و تر زان شد
زبون مایه چرایید چونک شیر نرید
۱۰هزار گونه کجا خستتان به زیر سجود
کجا نظر که بدانید تیغ یا سپرید
۱۱هزار حرف به بیگار گفتم و مقصود
به هر دمی ز چه شما خفیه تر چه بیهنرید
۱۲هنر چو بیهنری آمد اندر این درگاه
هنروران ز شادیت چون نه زین نفرید
۱۳همه حیات در اینست کاذبحوا بقره
چو عاشقان حیاتید چون پس بقرید
۱۴هزار شیر تو را بندهاند چه بود گاو
هزار تاج زر آمد چه در غم کمرید
۱۵چو شب خطیب تو ماهست بر چنین منبر
اگر نه فهم تباهست از چه در سمرید
۱۶کجا بلاغت ماه و کجا خیال سپاه
به مقنعه بمنازید چون کلاه ورید
۱۷بیافت کوزه زرین و آب بیحد خورد
خموش باش که تا ز آب هم شکم ندرید
۱۸