هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
چو آب پاک که در تن رود پلید شود
۱ز شیر دیو مزیدی مزید تو هم از اوست
که بایزید از این شیردان یزید شود
۲مرید خواند خداوند دیو وسوسه را
که هر که خورد دم او چو او مرید شود
۳چو مشرقست و چو مغرب مثال این دو جهان
بدین قریب شود مرد زان بعید شود
۴هر آن دلی که بشورید و قی شدش آن شیر
ز شورش و قی آن شیر بوسعید شود
۵هر آنک صدر رها کرد و خاک این در شد
هزار قفل گران را دلش کلید شود
۶ترش ترش تو به خسرو مگو که شیرین کو
پدید آید چون خواجه ناپدید شود
۷چو غوره رست ز خامی خویش شد شیرین
چو ماه روزه به پایان رسید عید شود
۸خموش آینه منمای در ولایت زنگ
نما به قیصر رومش که تا مرید شود
۹