مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند
۱ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم
مرا جمال و کمال شما چه سود کند
۲دلم نماند و گدازید چون شکر در آب
جمال ماه رخ دلربا چه سود کند
۳فلک ببست میان مرا ز فضل کمر
ولیک بیشه شهره قبا چه سود کند
۴هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشق
چو شه حریف نباشد دغا چه سود کند
۵مرا بقا و فنا از برای خدمت اوست
مرا چو آن نبود این بقا چه سود کند
۶سقا و آب برای حرارت جگرست
جگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند
۷فلک به ناله شد از بس دعا و زاری من
چو بخت یار نباشد دعا چه سود کند
۸مگو چنین تو چه دانی بلا دریست نهان
خدای داند و بس کاین بلا چه سود کند
۹چو خونبهای تو ای دل هوای عشق ویست
مگو که کشته شدم خونبها چه سود کند
۱۰تو هان و هان به دل و دیده خاک این ره شو
چو خاک باشی باید علا چه سود کند
۱۱در آن فلک که شعاعات آفتاب دلست
هزار سایه و ظل هما چه سود کند
۱۲هما و سایهاش آن جا چو ظلمتی باشد
ز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند
۱۳دلا تو چند زنی لاف از وفاداری
برو به بحر وفا این وفا چه سود کند
۱۴صفای باقی باید که بر رخت تابد
تو جندره زده گیر این صفا چه سود کند
۱۵چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابی
بدانی آنگه کاین کبریا چه سود کند
۱۶برو به نزد خداوند شمس تبریزی
فقیر او شو جانا غنا چه سود کند
۱۷