کدام لب که از او بوی جان نمیآید
کدام دل که در او آن نشان نمیآید
۱مثال اشتر هر ذرهای چه میخاید
اگر نواله از آن شهره خوان نمیآید
۲سگان طمع چپ و راست از چه میپویند
چو بوی قلیه از آن دیگدان نمیآید
۳چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان
اگر ز غیب به دلها سنان نمیآید
۴هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند
به جان چو هیبت و بانگ شبان نمیآید
۵برون گوش دو صد نعره جان همیشنود
تو هوش دار چنین گر چنان نمیآید
۶در این جهان کهن جان نو چرا روید
چو هر دمی مددی زان جهان نمیآید
۷به دست خویش تو در چشم میفشانی خاک
نه آن که صورت نو نو عیان نمیآید
۸شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنین
قرین بسیست که صاحب قران نمیآید
۹دهان و دست به آب وفا کی میشوید
که دم دمش می جان در دهان نمیآید
۱۰دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد
که صد سلامش از آن باغبان نمیآید
۱۱ورای عشق هزاران هزار ایوان هست
ز عزت و عظمت در گمان نمیآید
۱۲به هر دمی ز درونت ستارهای تابد
که هین مگو کاثری ز آسمان نمیآید
۱۳دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش
به صورتی که تو را در زبان نمیآید
۱۴