اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
۱اگر به آب ریاضت برآوری غسلی
همه کدورت دل را صفا توانی کرد
۲ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی
نزول در حرم کبریا توانی کرد
۳درون بحر معانی لا نه آن گهری
که قدر و قیمت خود را بها توانی کرد
۴به همت ار نشوی در مقام خاک مقیم
مقام خویش بر اوج علا توانی کرد
۵اگر به جیب تفکر فروبری سر خویش
گذشتههای قضا را ادا توانی کرد
۶ولیکن این صفت ره روان چالاکست
تو نازنین جهانی کجا توانی کرد
۷نه دست و پای اجل را فرو توانی بست
نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد
۸تو رستم دل و جانی و سرور مردان
اگر به نفس لئیمت غزا توانی کرد
۹مگر که درد غم عشق سر زند در تو
به درد او غم دل را دوا توانی کرد
۱۰ز خار چون و چرا این زمان چو درگذری
به باغ جنت وصلش چرا توانی کرد
۱۱اگر تو جنس همایی و جنس زاغ نهای
ز جان تو میل به سوی هما توانی کرد
۱۲همای سایه دولت چو شمس تبریزیست
نگر که در دل آن شاه جا توانی کرد
۱۳