خسرو و شیرین
بخش ۲۵ - دیدن خسرو شیرین را در چشمهسار نظامی
سخنگوینده، پیرِ پارسیخوان
چنین گفت از ملوک پارسیدان
که چون خسرو به ارمن کس فرستاد
به پرسش کردنِ آن سروِ آزاد
شب و روز انتظار یار میداشت
امید وعدهٔ دیدار میداشت
به شام و صبح اندر خدمت شاه
کمر میبست چون خورشید و چون ماه
گرامی بود بر چشم جهاندار
چنین تا چشم زخم افتاد در کار
که از پولاد کاری خصم خونریز
درم را سکه زد بر نام پرویز
به هر شهری فرستاد آن درم را
بشورانید از آن شاه عجم را
ز بیم سکه و نیروی شمشیر
هراسان شد کهنگرگ از جوانشیر
بر آن دل شد که لعبی چند سازد
بگیرد شاه نو را بند سازد
حسابی بر گرفت از روی تدبیر
نبود آگه ز بازیهای تقدیر
که نتوان راه خسرو را گرفتن
نه در عقده مه نو را گرفتن
چو هر کاو راستی در دل پذیرد
جهان گیرد جهان او را نگیرد
حکایت کرد کاختر در وبال است
ملک را با تو قصد گوشمال است
بباید رفت روزی چند ازین پیش
شتاب آوردن و بردن سر خویش
مگر کاین آتشت بیدود گردد
وبال اخترت مسعود گردد
چو خسرو دید کآشوب زمانه
هلاکش را همی سازد بهانه
که میخواهم خرامیدن به نخجیر
دو هفته بیش و کم زین کاخ دلگیر
شما خندان و خرّمدل نشینید
طرب سازید و روی غم نبینید
گر آید نار پستانی در این باغ
چو طاووسی نشسته بر پر زاغ
فرود آرید، کآن مهمان عزیز است
شما ماهید و خورشید آن کنیز است
و گر تَنگ آید از مشکوی خَضرا
چو خضر آهنگ سازد سوی صحرا
در آن صحرا که او خواهد بتازید
بهشتیروی را قصری بسازید
بدان صورت که دل دادش گوایی
خبر میداد از الهام خدایی
چو گفت این قصه، بیرون رفت چون باد
سلیمانوار با جمعی پریزاد
ز بیم شاه میشد دل پر از درد
دو منزل را به یک منزل همی کرد
قضا را اسبشان در راه شد سست
در آن منزل که آن مه موی میشست
غلامان را بفرمود ایستادن
ستوران را علوفه برنهادن
تنِ تنها ز نزدیک غلامان
سوی آن مرغزار آمد خرامان
چو طاووسی عقابی باز بسته
تذروی بر لب کوثر نشسته
گیا را زیر نعل آهسته میسفت
در آن آهستگی آهسته میگفت
گر این بت جان من بودی، چه بودی؟
ور این اسب آن من بودی، چه بودی؟
نبود آگه که آن شبرنگ و آن ماه
به برج او فرود آیند ناگاه
بسا دولت که آید بر گذرگاه
چو مرد آگه نباشد، گم کند راه
ز هر سو کرد بر عادت نگاهی
نظر ناگه در افتادش به ماهی
چو لَختی دید از آن دیدن خطر دید
که بیش آشفته شد تا بیشتر دید
عروسی دید چون ماهی مهیا
که باشد جای آن مه بر ثریا
در آب نیلگون چون گُل نشسته
پرندی نیلگون تا ناف بسته
همه چشمه ز جسم آن گلاندام
گُلِ بادام و در گل مغزِ بادام
حواصل چون بوَد در آب چون رنگ؟
همان رونق در او از آب و از رنگ
ز هر سو شاخ گیسو شانه میکرد
بنفشه بر سر گل دانه میکرد
نهان با شاه میگفت از بناگوش
که مولای توام هان حلقه در گوش
چو گنجی بود گنجش کیمیاسنج
به بازی زلف او چون مار بر گنج
فسونگر مار را نگرفته در مشت
گمان بردی که مار افسای را کشت
کلید از دست بستانبان فتاده
ز بستان نار پستان در گشاده
بدان چشمه که جای ماه گشته
عجب بین کآفتاب از راه گشته
چو بر فرق، آب میانداخت از دست
فلک بر ماه، مروارید میبست
تنش چون کوهِ برفین تاب میداد
ز حسرت شاه را برفآب میداد
شه از دیدار آن بلورِ دلکش
شده خورشید یعنی دل پر آتش
سمنبر غافل از نظارهٔ شاه
که سنبل بسته بد بر نرگسش راه
چو ماه آمد برون از ابر مشگین
به شاهنشه درآمد چشم شیرین
همایی دید بر پشت تَذَروی
به بالای خدنگی، رَسته سروی
ز شرمِ چشمِ او در چشمهٔ آب
همی لرزید چون در چشمه مهتاب
عبیر افشاند بر ماهِ شبافروز
به شب خورشید میپوشید در روز
سوادی بر تن سیمین زد از بیم
که خوش باشد سواد نقش بر سیم
دل خسرو بر آن تابنده مهتاب
چنان چون زر در آمیزد به سیمآب
ولی چون دید کز شیر شکاری
به هم در شد گوزن مرغزاری
به صبری کآورد فرهنگ در هوش
نشاند آن آتش جوشنده را جوش
جوانمردی، خوشآمد را ادب کرد
نظرگاهش دگر جایی طلب کرد
به گِرد چشمه دل را دانه میکاشت
نظر جای دگر بیگانه میداشت
دو گل بین کز دو چشمه خار دیدند
دو تشنه کز دو آب آزار دیدند
به سرچشمه گشاید هر کسی رخت
به چشمه نرم گردد توشهٔ سخت
جز ایشان را که رخت از چشمه بردند
ز نرمیها به سختیها سپردند
نبینی چشمهای کز آتش دل
ندارد تشنهای را پای در گل
نه خورشید جهان کاین چشمهٔ خون
بدین کار است گردان گرد گردون
برون آمد پریرخ چون پری تیز
قبا پوشید و شد بر پشت شبدیز
حسابی کرد با خود کاین جوانمرد
که زد بر گِردِ من چون چرخ نآورد
شگفت آید مرا گر یار من نیست
دلم چون بُرد؟ اگر دلدار من نیست!
شنیدم لعل در لعل است کانش
اگر دلدار من شد، کو نشانش؟
هوای دل رهش میزد که برخیز
گُل خود را بدین شِکّر برآمیز
گر آن صورت بُد، این رخشنده، جان است
خبر بود آن و این باری عیان است
دگر ره گفت از این ره روی برتاب
روا نبود نمازی در دو محراب
ز یک دوران دو شربت خورد نتوان
دو صاحب را پرستش کرد نتوان
مرا به کاز درونِ پرده بیند
که بر بیپردگان گَردی نشیند
هنوز از پرده بیرون نیست این کار
ز پرده چون برون آیم به یکبار؟
عقاب خویش را در پویه پَر داد
ز نعلش گاو و ماهی را خبر داد
تک از باد صبا پیشی گرفته
به جنبش با فلک خویشی گرفته
پس از یک لحظه خسرو باز پس دید
به جز خود ناکسم گر هیچکس دید
ز هر سو کرد مرکب را روانه
نه دل دید و نه دلبر در میانه
فرود آمد بدان چشمه زمانی
ز هر سو جُست از آن گوهر نشانی
شگفت آمد دلش را کاین چنین تیز
بدین زودی کجا رفت آن دلآویز؟
گَهی دیده به آب چشمه میشست
چو ماهی ماه را در آب میجست
زمانی پل بر آب چشم بستی
گَهی بر آب چشمه پل شکستی
ز چشمش برده آن چشمه سیاهی
در او غلطید چون در چشمه ماهی
چنان نالید کز بس نالش او
پشیمان شد سپهر از مالش او
ز هر سو حملهبر چون بازِ نخجیر
که زاغی کرد بازش را گروگیر
از آن زاغ سبکپر، مانده پُر داغ
جهان تاریک بر وی چون پر زاغ
شده زاغِ سیه، بازِ سپیدش
درخت خار گشته، مشکبیدش
ز بیدش گر به بید انجیر کرده
سرشگش تخم بید انجیر خورده
بر آورد از جگر سوزنده آهی
که آتش در چو من مردم گیاهی
بهاری یافتم زو بر نخوردم
فراتی دیدم و لب تر نکردم
به نادانی ز گوهر داشتم چنگ
کنون میبایدم بر دل زدن سنگ
گلی دیدم نچیدم بامدادش
دریغا چون شب آمد برد بادش
شنیدم کآب خفتد، زر شود خاک
چرا سیماب گشت آن سرو چالاک؟
همایی بر سرم میداد سایه
سریرم را ز گردون کرد پایه
بر آن سایه چو مه دامن فشاندم
چو سایه لاجرم بیسنگ ماندم
نمد زینم نگردد خشک از این خون
بَترزینم تبرزین چون بود چون!
کنون کآن چشمه را با گُل نبینم
چو خار آن به که بر آتش نشینم
که فرمودم که روی از مه بگردان؟
چو بخت آمد به راهت ره بگردان؟
کدامین دیو طبعم را بر این داشت؟
که از باغ ارم بگذشت و بگذاشت
همه جایی شکیبایی ستودهست
جز این یکجا که صید از من ربودهست
اگر من خوردمی زان چشمه آبی
نبایستی ز دل کردن کبابی
نصیحت بین که آن هندو چه فرمود
که چون مالی بیابی زود خور زود
در این باغ از گل سرخ و گل زرد
پشیمانی نخورد آن کس که برخورد
من و زین پس جگر در خونکشیدن
ز دل پیکانِ غم بیرون کشیدن
مگر کآسودهتر گردم در این درد
تنور آتشم لَختی شود سرد
ز بحرِ دیده چندان دُر ببارم
که جز گوهر نباشد در کنارم
کسی کاو را ز خون آماس خیزد
کی آسوده شود تا خون نریزد؟
زمانی گشت گرد چشمه نالان
به گریه دستها بر چشم مالان
از آن سرو روان کز چنگ رفته
ز سروَش آب و از گُل رنگ رفته
سهی سَروش فتاده بر سر خاک
شده لرزان چنان کز باد خاشاک
به دل گفتا گر این ماه آدمی بود
کجا آخر قدمگاهش زمی بود؟
و گر بود او پری دشوار باشد
پری بر چشمهها بسیار باشد
مرا زین کار کامی برنخیزد
پری پیوسته از مردم گریزد
به جفت مرغِ آبی باز کی شد؟
پری با آدمی دمساز کی شد؟
سلیمانم بباید نام کردن
پس آن گاهی پری را رام کردن
ازین اندیشه لَختی باز میگفت
حکایتهای دلپرداز میگفت
