چو شیرین در مداین مهد بگشاد
ز شیرینلب طبقها شهد بگشاد
۱پس از ماهی کز آسایش اثر یافت
ز بیرون رفتن خسرو خبر یافت
۲که از بیم پدر شد سوی نخجیر
وز آنجا سوی ارمن کرد تدبیر
۳بهدرد آمد دلش زآن بیدوایی
که کارش داشت الحق بینوایی
۴چنین تا مدتی در خانه میبود
ز بیصبری دلش دیوانه میبود
۵حقیقت شد ورا کان یک سواره
که میکرد اندرو چندان نظاره
۶جهان آرای خسرو بود کز راه
نظر میکرد چون خورشید در ماه
۷بسی از خویشتن بر خویشتن زد
فرو خورد آن تغابن را و تن زد
۸صبوری کرد روزی چند در کار
نمود آنگه که خواهم گشت بیمار
۹مرا قصری به خرم مَرغزاری
بباید ساختن بر کوهساری
۱۰که کوهستانییام گلزارپرورد
شد از گرمی گل سرخم گل زرد
۱۱بدو گفتند بُترویان دمساز
که ای شمع بتان، چون شمع مگداز
۱۲تو را سالار ما فرمود جایی
مهیا ساختن در خوش هوایی
۱۳اگر فرمان دهی تا کارفرمای
به کوهستان تو را پیدا کند جای
۱۴بگفت آری بباید ساختن زود
چنان قصری که شاهنشاه فرمود
۱۵کنیزانی کزو در رشک ماندند
به خلوت مرد بنا را بخواندند
۱۶که جادویی است این جا کار دیده
ز کوهستان بابل نو رسیده
۱۷زمین را گر بگوید کاِی زمین خیز
هوا بینی گرفته ریز بر ریز
۱۸فلک را نیز اگر گوید بیآرام
بماند تا قیامت بر یکی گام
۱۹ز ما قصری طلب کرده است جایی
کز آن سوزندهتر نبوَد هوایی
۲۰بدان تا مردم آن جا کم شتابند
ز جادو جادوییها در نیابند
۲۱بدین جادو شبیخونی عجب کن
هوایی هر چه ناخوشتر طلب کن
۲۲بساز آنجا چنان قصری که باید
ز ما درخواست کن مزدی که شاید
۲۳پس آن گه از خز و دیبا و دینار
وجوه خرج دادندش به خروار
۲۴چو بنا شاد گشت از گنج بردن
جهانپیمای شد در رنج بردن
۲۵طلب میکرد جایی دور از انبوه
حوالی بر حوالی کوه بر کوه
۲۶به دست آورد جایی گرم و دلگیر
کز او طفلی شدی در هفتهای پیر
۲۷به دَه فرسنگ از کرمانشهان دور
نه از کرمانشهان بل از جهان دور
۲۸بِدآن جا رفت و آن جا کارگه ساخت
به دوزخدر چنان قصری بپرداخت
۲۹که داند هر که آن جا اسب تازد
که حوری را چنان دوزخ نسازد
۳۰چو از شب گشت مشگین روی آن عصر
ز مشگو رفت شیرین سوی آن قصر
۳۱کنیزی چند با او نارسیده
خیانتکاری شهوت ندیده
۳۲در آن زندانسرایِ تنگ میبود
چو گوهر شهربند سنگ میبود
۳۳غم خسرو رقیب خویش کرده
درِ دل بر دو عالم پیش کرده
۳۴