فلک چون کار سازیها نماید
نخست از پرده بازیها نماید
۱به دهقانی چو گنجی داد خواهد
نخست از رنجبُردش یاد خواهد
۲اگر خار و خسک در ره نمانَد
گل و شمشاد را قیمت که داند؟
۳بباید داغ دوری روزکی چند
پس از دوری خوش آید مهر و پیوند
۴چو شیرین از بَرِ خسرو جدا شد
ز نزدیکی به دوری مبتلا شد
۵به پرسش پرسش از درگاه پرویز
به مشگوی مداین راند شبدیز
۶به آیین عروسی شوی جسته
وز آیین عروسی روی شسته
۷فرود آمد رقیبان را نشان داد
درون شد، باغ را سرو روان داد
۸چو دیدند آن شگرفان روی شیرین
گَزیدند از حسد لبهای زیرین
۹به رسم خسروی بنواختندش
ز خسرو هیچ وا نشناختندش
۱۰همیگفتند خسرو با نکویی
به آتش خواستن رفتهست گویی
۱۱بیاورْد آتشی، چون صبح دلکش
وز آن آتش به دلها درزد آتش
۱۲پس آنگه حال او دیدن گرفتند
نشانش باز پرسیدن گرفتند
۱۳که چونی وز کجایی وز چه نامی؟
چه اصلی و چه مرغی؟ وز چه دامی؟
۱۴پریرخ زآن بتان پرهیز میکرد
دروغی چند را سر تیز میکرد
۱۵که شرح حال من لَختی دراز است
به حاضر گشتن خسرو نیاز است
۱۶چو خسرو در شبستان آید از راه
شما را خود کند زین قصه آگاه
۱۷ولیک این اسب را دارید بیرنج
که هست این اسب را قیمت بسی گنج
۱۸چو بر گفت این سخن مهمانِ طناز
نشاندند آن کنیزانش به صد ناز
۱۹فشاندند آب گُل بر چهره ماه
ببستند اسب را بر آخور شاه
۲۰دگرگون زیوری کردند سازش
ز در بستند بر دیبا طرازش
۲۱گل وصلش به باغ وعده بشگفت
فرو آسود و ایمن گشت و خوش خُفت
۲۲رقیبانی که مشکو داشتندی
شکرلَب را کنیز انگاشتندی
۲۳شکرلَب با کنیزان نیز میساخت
کنیزانه بدیشان نَرد میباخت
۲۴