چو خسرو دور شد زآن چشمهٔ آب
ز چشم آبریزش دور شد خواب
۱به هر منزل کز آن جا دورتر گشت
ز نومیدی دلش رنجورتر گشت
۲دگر ره شادمان میشد به امّید
که برنآمد هنوز از کوه خورشید
۳چو من زین ره به مشرق میشتابم
مگر خورشید روشن را بیابم
۴چو گل بر مرز کوهستان گذر کرد
نسیمش مرزبانان را خبر کرد
۵عملداران برابر میدویدند
زر و دیبا به خدمت میکشیدند
۶بتانی دید بزمافروز و دلبند
به روشنروی خسرو آرزومند
۷خوش آمد با بتان پیوندش آن جا
مقام افتاد روزی چندش آن جا
۸از آن جا سوی موقان سر به در کرد
ز موقان سوی باخرزان گذر کرد
۹مهینبانو چو زین حالت خبر یافت
به خدمت کردن شاهانه بشتافت
۱۰به استقبال شاه آورد پرواز
سپاهی ساخته با برگ و با ساز
۱۱گرامی نزلهای خسروانه
فرستاد از ادب سوی خزانه
۱۲ز دیبا و غلام و گوهر و گنج
دبیران را قلم در خط شد از رنج
۱۳فرود آمد به درگاه جهاندار
جهاندارش نوازش کرد بسیار
۱۴بزیر تخت شه کرسی نهادند
نشست اوی و دگر قوم ایستادند
۱۵شهنشه باز پرسیدش که چونی؟
که بادت نو به نو عیشی فزونی
۱۶به مهمانیت آوردم گرانی
مبادت درد سر زین میهمانی
۱۷مهینبانو چو دید آن دلنوازی
ز خدمت داد خود را سرفرازی
۱۸نفس بگشاد چون باد سحرگاه
فرو خواند آفرینها در خور شاه
۱۹بدان طالع که پشتش را قوی کرد
پناهش بارگاهِ خسروی کرد
۲۰یکی هفته به نوبتگاه خسرو
روان میکرد هر دم تحفهای نو
۲۱پس از یک هفته روزی کآن چنان روز
ندیده است آفتاب عالمافروز
۲۲به سرسبزی نشسته شاه بر تخت
چو سلطانی که باشد چاکرش بخت
۲۳ز مرزنگوش خط نو دمیده
بسی دل را چو طره سر بریده
۲۴بساط شه ز یغمایی غلامان
چو باغی پر سهی سرو خرامان
۲۵به جوش آمد سخن در کام هر کس
به مولایی بر آمد نام هر کس
۲۶به رامش ساختن بیدفع شد کار
به حاجت خواستن بیرفع شد یار
۲۷مهینبانو زمین بوسید و بر جست
به خسرو گفت ما را حاجتی هست
۲۸که دارالملک بردع را نوازی
زمستانی در آنجا عیش سازی
۲۹هوای گرمسیر است آن طرف را
فراخیها بود آب و علف را
۳۰اجابت کرد خسرو گفت برخیز
تو میرو کآمدم من بر اثر نیز
۳۱سپیده دم ز لشگرگاه خسرو
سوی باغ سپید آمد روارو
۳۲وطن خوش بود رخت آنجا کشیدند
ملک را تاج و تخت آنجا کشیدند
۳۳ز هر سو خیمهها کردند بر پای
گرفتند از حوالی هر کسی جای
۳۴مهینبانو به درگاه جهانگیر
نکرد از شرط خدمت هیچ تقصیر
۳۵شه آنجا روز و شب عشرت همیکرد
می تلخ و غم شیرین همیخورد
۳۶