نشسته شاه روزی نیمهشیار
به امّیدی که گردد بخت بیدار
۱در آمد قاصدی از ره به تعجیل
ز هندُسْتان حکایت کرد با پیل
۲مژه چون کاس چینی نم گرفته
میان چون موی زنگی خم گرفته
۳به خط چین و زنگ آورد منشور
که شاه چین و زنگ از تخت شد دور
۴گشاد این ترکخو چرخ کیانی
ز هندوی دو چشمش پاسبانی
۵دو مرواریدش از مینا بریدند
به جای رشته در سوزن کشیدند
۶دو لعبت باز را بیپرده کردند
ره سرمه به میل آزرده کردند
۷چو یوسف گم شد از دیوان دادش
زمانه داغ یعقوبی نهادش
۸جهان چشم جهان بینش ترا داد
به جای نیزه در دستش عصا داد
۹چو سالار جهان چشم از جهان بست
به سالاری تو را باید میان بست
۱۰ز نزدیکان تخت خسروانی
نبشته هر یکی حرفی نهانی
۱۱که زنهار آمدن را کار فرمای
جهان از دست شد تعجیل بنمای
۱۲گرت سر در گل است آن جا مشویش
و گر لب بر سخن با کس مگویش
۱۳چو خسرو دید که ایام آن عمل کرد
کمند افزود و شادروان بدل کرد
۱۴درستش شد که این دوران بدعهد
بَقّم با نیل دارد سرکه با شهد
۱۵هوای خانه خاکی چنین است
گَهی زنبور و گاهی انگبین است
۱۶عمل با عزل دارد مهر با کین
ترش تلخی است با هر چرب و شیرین
۱۷ز ریگش نیست ایمن هیچ جویی
مسلم نیست از سنگش سبویی
۱۸چو دربند وجودی راهِ غم گیر
فراغت بایدت راهِ عدم گیر
۱۹بنه چون جان به باد پاک بربند
در زندان سرای خاک بربند
۲۰جهان هندو است تا رختت نگیرد
مگیرش سست تا سختت نگیرد
۲۱در این دکان نیابی رشته تایی
که نبود سوزنیش اندر قفایی
۲۲که آشامد کدویی آب ازو سرد
کز استسقا نگردد چون کدو زرد
۲۳درخت آن گه برون آرد بهاری
که بشکافد سر هر شاخساری
۲۴فلک تا نشکند پشت دوتایی
به کس ندهد یکی جو مومیایی
۲۵چو بیمردن کفن در کس نپوشند
به ار مردم چو کرم اطلس نپوشند
۲۶چو باید شد بدان گلگونه محتاج
که گردد بر در گرمابه تاراج
۲۷لباسی پوش چون خورشید و چون ماه
که باشد تا تو باشی با تو همراه
۲۸برافشان دامن از هر خوان که داری
قناعت کن بدین یک نان که داری
۲۹جهانا چند ازین بیداد کردن
مرا غمگین و خود را شاد کردن
۳۰غمین داری مرا شادت نخواهم
خرابم خواهی آبادت نخواهم
۳۱تو آن گندمنمای جوفروشی
که در گندم جو پوسیده پوشی
۳۲چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو
جوی ناخورده گندم خوردم از تو
۳۳تو را بس باد ازین گندمنمایی
مرا زین دعوی سنگ آسیایی
۳۴همان بهتر که شب تا شب درین چاه
به قرصی جو گشایم روزه چون ماه
۳۵نظامی چون مسیحا شو طرفدار
جهان بگذار بر مشتی علفخوار
۳۶علفخواری کنی و خرسواری
پس آن گه نزل عیسی چشم داری
۳۷چو خر تا زنده باشی بار میکش
که باشد گوشت خر در زندگی خوش
۳۸