چو شد معلوم کز حکم الهی
به هرمزبر تبه شد پادشاهی
۱به فرختر زمان شاه جوانبخت
به دارالملک خود شد بر سر تخت
۲دلش گر چه به شیرین مبتلا بود
به ترک مملکت گفتن خطا بود
۳ز یک سو ملک را بر کار میداشت
ز دیگر سو نظر بر یار میداشت
۴جهان را از عمارت داد یاری
ولایت را ز فتنه رستگاری
۵ز بس کافتادگان را داد میداد
جهان را عدل نوشروان شد از یاد
۶چو از شغل ولایت باز پرداخت
دگرباره به نوش و ناز پرداخت
۷شکار و عیش کردی شام و شبگیر
نبودی یک زمان بیجام و نخجیر
۸چو غالب شد هوای دلستانش
بپرسید از رقیبان داستانش
۹خبر دادند کاکنون مدتی هست
کز این قصر آن نگارین رخت بر بست
۱۰نمیدانیم شاپورش کجا برد
چو شاهنشه نفرمودش چرا برد
۱۱شه از نیرنگ این گردنده دولاب
عجب در ماند و عاجز شد درین باب
۱۲ز شیرین بر طریق یادگاری
تک شبدیز کردش غمگساری
۱۳به یاد ماه با شبرنگ میساخت
به امید گهر با سنگ میساخت
۱۴