چو شیرین را ز قصر آورد شاپور
ملک را یافت از میعادگه دور
۱فرود آوردش از گلگون رهوار
به گلزار مهینبانو دگر بار
۲چمن را سرو داد و روضه را حور
فلک را آفتاب و دیده را نور
۳پرستاران و نزدیکان و خویشان
که بودند از پی شیرین پریشان
۴چو دیدندش زمین را بوسه دادند
زمین گشتند و در پایش فتادند
۵بسی شکر و بسی شکرانه کردند
جهانی وقف آتشخانه کردند
۶مهینبانو نشاید گفت چون بود
که از شادی ز شادروان برون بود
۷چو پیری کو جوانی باز یابد
بمیرد زندگانی باز یابد
۸سرش در بر گرفت از مهربانی
جهان از سر گرفتش زندگانی
۹نه چندان دلخوشی و مهر دادش
که در صد بیت بتوان کرد یادش
۱۰ز گنج خسروی و ملک شاهی
فدا کردش که میکن هر چه خواهی
۱۱شکنج شرم در مویش نیاورد
حدیث رفته بر رویش نیاورد
۱۲چو میدانست کآن نیرنگسازی
دلیلی روشن است از عشقبازی
۱۳دگر کز شه نشانها بود دیده
و زآن سیمینبران لَختی شنیده
۱۴سر خم بر می جوشیده میداشت
به گل خورشید را پوشیده میداشت
۱۵دلش میداد تا فرمان پذیرد
قویدل گردد و درمان پذیرد
۱۶نوازشهای بیاندازه کردش
همان عهد نخستین تازه کردش
۱۷همان هفتاد لعبت را بدو داد
که تا بازی کند با لعبتان شاد
۱۸دگر ره چرخ لعبتباز دستی
به بازی برد با لعبتپرستی
۱۹چو شیرین باز دید آن دختران را
ز مه پیرایه داد آن اختران را
۲۰همان لهو و نشاط اندیشه کردند
همان بازار پیشین پیشه کردند
۲۱