کلید فتح را دندان پدید است
که رای آهنین زرینکلید است
۱ز صد شمشیرزن رای قوی به
ز صد قالب کلاه خسروی به
۲به رایی لشگری را بشکنی پشت
به شمشیری یکی تا ده توان کشت
۳چو آگه گشت بهرام قویرای
که خسرو شد جهان را کارفرمای
۴سرش سودای تاج خسروی داشت
به دست آورد چون رای قوی داشت
۵دگر کاین تهمتش بر طبع ره کرد
که خسرو چشم هرمز را تبه کرد
۶نبود آگه که چون یوسف شود دور
فراق از چشم یعقوبی برد نور
۷به هر کس نامهای پوشیده بنوشت
بر ایشان کرد نقش خوب را زشت
۸کزین کودک جهانداری نیاید
پدرکش پادشاهی را نشاید
۹بر او یک جرعه می همرنگ آذر
گرامیتر ز خون صد برادر
۱۰ببخشد کشوری بر بانگ رودی
ز ملکی دوستتر دارد سرودی
۱۱ز گرمی ره به کار خود نداند
ز خامی هیچ نیک و بد نداند
۱۲هنوز از عشقبازی گرم داغ است
هنوزش شور شیرین در دماغ است
۱۳ازین شوخ سرافکن سر بتابید
که چون سر شد سر دیگر نیابید
۱۴همان بهتر که او را بند سازیم
چنین با آب و آتش چند سازیم
۱۵مگر کز بند ما پندی پذیرد
و گر نه چون پدر مرد او بمیرد
۱۶شما گیرید راهش را به شمشیر
که اینک من رسیدم تند چون شیر
۱۷به تدبیری چنین آن شیر کینخواه
رعیت را برون آورد بر شاه
۱۸شهنشه بخت را سرگشته میدید
رعیت را ز خود برگشته میدید
۱۹به زر اقبال را پرزور میداشت
به کوری دشمنان را کور میداشت
۲۰چنین تا خصم لشگر در سر آورد
رعیت دست استیلا بر آورد
۲۱ز بیپشتی چو عاجز گشت پرویز
ز روی تخت شد بر پشت شبدیز
۲۲در آن غوغا که تاج او را گره بود
سری برد از میان کز تاج به بود
۲۳کیانی تاج را بیتاجور ماند
جهان را بر جهانجوی دگر ماند
۲۴چو شاهنشه ز بازیهای ایام
به قایم ریخت با شمشیر بهرام
۲۵به شطرنج خلاف این نطع خونریز
به هر خانه که شد دادش شهانگیز
۲۶به صد نیرنگ و دستان راه و بیراه
به آذربایگان آورد بنگاه
۲۷وز آن جا سوی موقان کرد منزل
مغانه عشق آن بتخانه در دل
۲۸