نکیسا بر طریقی کان صنم خواست
فرو گفت این غزل در پرده راست
۱مخسب ای دیده دولت زمانی
مگر کز خوشدلی یابی نشانی
۲برآی از کوه صبر ای صبح امید
دلم را چشم روشن کن به خورشید
۳بساز ای بخت با من روزکی چند
کلیدی خواه و بگشای از من این بند
۴ز سر بیرون کن ای طالع گرانی
رها کن تا توانی ناتوانی
۵به عیاری برآر ای دوست دستی
برافکن لشگر غم را شکستی
۶جگر در تاب و دل در موج خونست
گر آری رحمتی وقتش کنونست
۷نه زین افتادهتر یابی ضعیفی
نه زین بیچارهتر یابی حریفی
۸اگر بر کف ندانم ریخت آبی
توانم کرد بر آتش کبابی
۹و گر جلاب دادن را نشایم
فقاعی را به دست آخر گشایم
۱۰و گر نقشی ندانم دوخت آخر
سپند خانه دانم سوخت آخر
۱۱و گر چینی ندانم در نشاندن
توانم گردی از دامن فشاندن
۱۲میندازم چو سایه بر سر خاک
که من خود اوفتادم زار و غمناک
۱۳چو مه در خانه پروینیت باید
چو زهره درد بر چینیت باید
۱۴سرایت را بهر خدمت که خواهی
کنیزی میکنم دعوی نه شاهی
۱۵مرا پرسی که چونی زارزویم
چو میدانی و میپرسی چه گویم
۱۶غریبی چون بود غمخوار مانده
ز کار افتاده و در کار مانده
۱۷چو گل در عاشقی پرده دریده
ز عالم رفته و عالم ندیده
۱۸چو خاک آماجگاه تیر گشته
چو لاله در جوانی پیر گشته
۱۹به امیدی جهان بر باد داده
به پنداری بدین روز اوفتاده
۲۰نه هم پشتی که پشتم گرم دارد
نه بختی کز غریبان شرم دارد
۲۱مثل زد غرقه چون میمرد بیرخت
که باید مرده را نیز از جهان بخت
۲۲ز بی کامی دلم تنها نشین است
بسازم گر ترا کام اینچنین است
۲۳چو برناید مرا کامی که باید
بسازم تا ترا کامی بر آید
۲۴مگر تلخ آمد آن لب را وجودم
که وقت ساختن سوزد چو عودم
۲۵مرا این سوختن سوری عظیمست
که سوز عاشقان سوزی سلیمست
۲۶نخواهم کرد بر تو حکم رانی
گرم زین بهترک داری تو دانی
۲۷