چو بر زد باربد زین سان نوایی
نکیسا کرد از آن خوشتر ادایی
۱شکفته چون گل نوروز و نو رنگ
به نوروز این غزل در ساخت با چنگ
۲زهی چشمم به دیدار تو روشن
سر کویت مرا خوشتر ز گلشن
۳خیالت پیشوای خواب و خوَردم
غبارت توتیای چشم دَردم
۴به تو خوشدل دماغِ مشکبیزم
ز تو روشن چراغِ صبحخیزم
۵مرا چشمی و چشمم را چراغی
چراغ چشم و چشم افروز باغی
۶فروغ از چهر تو مهر فلک را
نمک از کان لعل تو نمک را
۷جمالت اختران را نور داده
به خوبی عالمت منشور داده
۸چه می خوردی که رویت چون بهار است؟
از آن میخور که آنت سازگار است
۹جمالت چون جوانی جان نوازد
کسی جان با جوانی در نبازد
۱۰تو نیز ار آینه بر دست داری
ز عشق خود دل خود مست داری
۱۱مبین در آینه چین ای بت چین
که باشد خویشتن بین خویشتن بین
۱۲کسی آن آینه بر کف چه گیرد؟
که هر دم نقش دیگر کس پذیرد
۱۳ترا آیینه چشم چون منی بس
که ننماید به جز تو صورتِ کس
۱۴بدان داور که او دارای دهرست
که بیتو عمر شیرینم چو زهرست
۱۵تو با تریاک و من با زهر جانسوز
ترا آن روز وانگه من بدین روز
۱۶به ترک بیدلی گفتن دلت داد؟
زهی رحمت که رحمت بر دلت باد
۱۷گمان بودم که چون سستی پذیرم
در آن سختی تو باشی دستگیرم
۱۸کنون کافتادم از سستی و مستی
گرفتی دست لیکن پای بستی
۱۹بس است این یار خود را زار کشتن
جوانمردی نباشد یار کشتن
۲۰زنی هر ساعتم بر سینه خاری
مزن چون میزنی بنواز باری
۲۱حدیث بیزبانی بر زبان آر
میان در بستهای را در میان آر
۲۲ز بیرختی کشیدم بر درت رخت
که سختی روی مردم را کند سخت
۲۳وگرنه من کیام کز حصن فولاد
چراغی را برون آرم بدین باد
۲۴ترا گر دست بالا میپرستم
به حکم زیردستی زیرِ دستم
۲۵مشو در خون چون من زیردستی
چه نقصان کعبه را از بتپرستی؟
۲۶چه داریم از جمال خویش مهجور؟
رها کن تا ترا میبینم از دور
۲۷جوانی را به یادت میگذارم
بدین امید روزی میشمارم
۲۸خوشا وقتی که آیی در برم تنگ
می نابم دهی بر ناله چنگ
۲۹به ناز نیمشب زلفت بگیرم
چو شمع صبحدم پیشت بمیرم
۳۰شبی کز لعل میگونت شوم مست
بخسبم تا قیامت بر یکی دست
۳۱من و زین پس زمینبوس وثاقت
ندارم بیش از این برگ فراقت
۳۲به تو دادم عنان کار سازی
تو دانی گر کُشی ور مینوازی
۳۳به پیشت کشته و افکنده باشم
از آن بهتر که بی تو زنده باشم
۳۴