نکیسا چون زد این افسانه بر ساز
ستای باربد برداشت آواز
۱نوا را پرده عشاق آراست
در افکند این غزل را در ره راست
۲مرا در کویت ای شمع نکویی
فلک پای بز افکندهست گویی
۳که گر چون گوسفندم میبری سر
به پای خود دوم چون سگ بر آن در
۴دلم را میبری اندیشهای نیست
ببر کز بیدلی به پیشهای نیست
۵تنی کو بار این دل بر نتابد
بسر باری غم دلبر نتابد
۶چو در خدمت نباشد شخص رنجور
نباید دل که از خدمت بود دور
۷بسی کوشم که دل بردارم از تو
که بس رونق ندارد کارم از تو
۸نه بتوان دل ز کارت بر گرفتن
نه از دل نیز بارت برگرفتن
۹بدانجان کز چنین صد جان فزون است
که جانم بیتو در غرقاب خون است
۱۰بدان چشم سیه کاهوشکار است
کز آهوی تو چشمم را غبار است
۱۱فرو ماندم ز تو خالی و نومید
چو ذره کو جدا ماند ز خورشید
۱۲جدا گشتم ز تو رنجور و تنها
چو ماهی کو جدا ماند ز دریا
۱۳مدارم بیش ازین چون ماه در میغ
تو دانی و سر اینک تاج یا تیغ
۱۴چو در ملک جمالت تازه شد رای
عنایت را مثالی تازه فرمای
۱۵پس از عمری که کردم دیده جایت
کم از یک شب که بوسم جای پایت
۱۶چنان دان گر لبم پر خنده داری
که بی شک مردهای را زندهداری
۱۷به بوسی بر فروز افسردهای را
به بویی زنده گردان مردهای را
۱۸مرا فرخ بود روی تو دیدن
مبارک باشد آوازت شنیدن
۱۹خلاف آن شد که از چشمم نهانی
چو از چشم بد آب زندگانی
۲۰خدایی کافرینش کردهٔ اوست
ز تن تا جان پدید آوردهٔ اوست
۲۱امیدم هست کز روی تو دلسوز
بهروز آرد شبم را هم یکی روز
۲۲چو شیرین دستبُرد باربد دید
ز دست عشق، خود را کار بد دید
۲۳نوایی بر کشید از سینه تنگ
به چنگی داد کاین در ساز در چنگ
۲۴بزن راهی که شه بیراه گردد
مگر کاین داوری کوتاه گردد
۲۵