نکیسا در ترنم جادوی ساخت
پس آنگه این غزل در راهَوی ساخت
۱بساز ای یار با یاران دلسوز
که دی رفت و نخواهد ماند امروز
۲گره بگشای با ما، بستگی چند؟
شتاب عمر بین، آهستگی چند؟
۳ز یاری حکم کن تا شهریاری
ندارد هیچ بنیاد استواری
۴به روزی چند با این سست رختی
بدین سختی چه باید کرد سختی؟
۵به عمری کو بود پنجاه یا شصت
چه باید صد گره بر جان خود بست؟
۶بسا تابه که ماند از طیرگی سرد
بسا سکبا که سگبان پخت و سگ خورد
۷خوش آن باشد که امشب باده نوشیم
امان باشد که فردا باز کوشیم؟
۸چو بر فردا نماند امیدواری
بباید کردن امشب سازگاری
۹جهان بسیار شببازی نمودهست
جهاننادیدهای جانا چه سود است؟
۱۰بهاری داری از وی بر خور امروز
که هر فصلی نخواهد بود نوروز
۱۱گلی کو را نبوید آدمیزاد
چو هنگام خزان آید برد باد
۱۲گل آن بهتر کزو گلاب خیزد
گلابی گر گذارد گل بریزد
۱۳در آن حضرت که نام زر سفالست
چو من مس در حساب آید محالست
۱۴لب دریا و آنگه قطره آب؟
رخ خورشید و آنگه کرم شبتاب؟
۱۵چو بازار تو هست از نیکوی تیز
کسادی را چو من رونق برانگیز
۱۶بخر کالای کاسد تا توانی
به کار آید یکی روزت، چه دانی؟
۱۷درستی گرچه دارد کار و باری
شکسته بسته نیز آید به کاری
۱۸اگر چه زر به مهر افزون عیارست
قراضهریزهها هم در شمارست
۱۹نهادهستی ز عشقم حلقه در گوش
بدین عیبم خریدی باز مفروش
۲۰تمنای من از عمر و جوانی
وصال تست وانگه زندگانی
۲۱به پیغامی ز تو راضی است گوشم
بر آیم زین اگر زین بیش کوشم
۲۲منم در پای عشقت رفته از دست
به خلوت خورده می، تنها شده مست
۲۳منم آن سایه کز بالا و از زیر
ز پایت سر نگردانم به شمشیر
۲۴نگردم از تو تا بیسر نگردم
ز تو تا در نگردم برنگردم
۲۵سخن تا چند گویم با خیالت؟
برون رانم جنیبت با جمالت؟
۲۶بههر سختی که تا اکنون نمودم
چو لحن مطربان در پرده بودم
۲۷کنون در پردهٔ خون خواهم افتاد
چو برق از پرده بیرون خواهم افتاد
۲۸چراغ از دیده چندان روی پوشد
که دیگ روغنش ز آتش نجوشد
۲۹بخسبانم ترا، من می خورم ناب
که من سرمست خوش باشم تو در خواب
۳۰بجای توتیا گردت ستانم
گهی بوسه گهی دردت ستانم
۳۱سر زلفت به گیسو باز بندم
گهی گریم ز عشقت، گاه خندم
۳۲چنان بندم به دل نقش نگینت
که بر دستت نداند آستینت
۳۳در آغوش آنچنان گیرم تنت را
که نبود آگهی پیراهنت را
۳۴چو لعبتبازِ شب پنهان کند راز
من اندر پرده چون لعبت شوم باز
۳۵گر از دستم چنین کاری بر آید
ز هر خاریم گلزاری بر آید
۳۶خدایا ره به پیروزیم گردان
چنین پیروزیای روزیم گردان
۳۷چو خسرو گوش کرد این بیت چالاک
ز حالت کرد حالی جامه را چاک
۳۸به صد فریاد گفت ای باربد هان!
قوی کن جان من در کالبد هان!
۳۹