نکیسا چون ز شاه آتش برانگیخت
ستای باربد آبی بر او ریخت
۱به استادی نوایی کرد بر کار
کز او چنگ نکیسا شد نگونسار
۲ز ترکیب ملک برد آن خلل را
به زیرافکن فرو گفت این غزل را
۳ببخشای ای صنم بر عذرخواهی
که صد عذر آورد در هر گناهی
۴گر از حکم تو روزی سر کشیدم
بسی زهر پشیمانی چشیدم
۵گرفتم هرچه من کردم گناهست
نه آخر آب چشمم عذرخواهست؟
۶پشیمانم ز هر بادی که خوردم
گرفتارم به هر غدری که کردم
۷قلم در حرف کش بیآبیام را
شفیع آرم به تو بیخوابیام را
۸ازین پس سر ز پایت برندارم
سر از خاک سرایت بر ندارم
۹کنم در خانه یک چشم جایت
به دیگر چشم بوسم خاک پایت
۱۰سگم وز سگ بتر پنهان نگویم
گرت جان از میان جان نگویم
۱۱نصیب من ز تو در جمله هستی
سلامی بود و آن در نیز بستی
۱۲اگر محروم شد گوش از سلامت
زبان را تازه میدارم به نامت
۱۳در این تب گرچه بر نارم فغانی
گرم پرسی، ندارد هم زیانی
۱۴ز تو پرسش مرا امید خام است
اگر بر خاطرت گردم تمام است
۱۵نداری دل که آیی بر کنارم
و گر داری من آن طالع ندارم
۱۶نمایی کز غمت غمناکم ای جان
نگویی من کدامین خاکم ای جان
۱۷اگر تو راضییی کاین دل خراب است
رضای دوستان جستن صواب است
۱۸تو بر من تا توانی ناز میساز
که تا جانم بر آید میکشم ناز
۱۹منم عاشق مرا غم سازگار است
تو معشوقی ترا با غم چکار است؟
۲۰تو گر سازی وگرنه من برآنم
که سوزم در غمت تا میتوانم
۲۱مرا گر نیست دیدار تو روزی
تو باقی باش در عالمفروزی
۲۲اگر من جان دهم در مهربانی
ترا باید که باشد زندگانی
۲۳اگر من برنخوردم از نکویی
تو برخوردار باش از خوبرویی
۲۴تو دایم مان که صحبت جاودان نیست
من ار مانم وگرنه باک از آن نیست
۲۵ز تو بیروزیام خوانند و گویم
مرا آن به که من بهروز اویم
۲۶مرا گر روز و روزی رفت بر باد
ترا هر روز روز از روز به باد
۲۷چو بر زد باربد بر خشک رودی
بدین تَری که بر گفتم سرودی
۲۸دل شیرین بدان گرمی برافروخت
که چون روغن چراغ عقل را سوخت
۲۹چنان فریاد کرد آن سرو آزاد
کزان فریاد شاه آمد به فریاد
۳۰شهنشه چون شنید آواز شیرین
رسیلی کرد و شد دمساز شیرین
۳۱در آن پرده که شیرین ساختی ساز
هم آهنگیش کردی شه به آواز
۳۲چو شخصی کاو به کوهی راز گوید
بدو کوه آن سخن را باز گوید
۳۳ازین سو مه ترانه بر کشیده
وزان سو شاه پیراهن دریده
۳۴چو از سوز دو عاشق آه برخاست
صداع مطربان از راه برخاست
۳۵ملک فرمود تا شاپور حالی
ز جز خسرو سرا را کرد خالی
۳۶بر آن آواز خرگاهی پر از جوش
سوی خرگاه شد بیصبر و بیهوش
۳۷در آمد در زمان شاپور هشیار
گرفتش دست و گفتا جا نگهدار
۳۸اگر چه کار خسرو میشد از دست
چو خود را دستگیری دید، بنشست
۳۹پس آنگه گفت کاین آواز دلسوز
چه آواز است؟ رازش در من آموز
۴۰