نکیسا چون زد این طیاره بر چنگ
ستای باربد برداشت آهنگ
۱به آواز حزین چون عذرخواهان
روان کرد این غزل را در سپاهان
۲سحرگاهان که از می مست گشتم
به مستی بر در باغی گذشتم
۳بهاری مشگبو دیدم در آن باغ
به چنگ زاغ و در خون چنگ آن زاغ
۴گلی صدبرگ با هر برگ، خاری
به زندان کرده گنجی در حصاری
۵حصاری لعبتی در بسته بر من
حصاری قفل او نشکسته دشمن
۶بهشتی پیکری از جان سرشتش
ز هر میوه درختی در بهشتش
۷ز چندان میوههای تازه و تر
ندیدم جز خماری خشک در سر
۸پریرویی که در دل خانه کرده
۹دلم را چون پری دیوانه کرده
۱۰به بیداری دماغم هست رنجور
کز اندیشهام نمیگردد پری دور
۱۱و گر خسبم به مغزم بر دهد تاب
پری وارم کند دیوانه در خواب
۱۲پری را هم دل دیوانه جوید
در آبادی نه در ویرانه جوید
۱۳همانا کان پری روی فسون سنج
در آن ویرانه زان پیچید چون گنج
۱۴گر آن گنج آید از ویرانه بیرون
به تاجش بر نهم چون در مکنون
۱۵به خوابِ نرگس جادوش سوگند
که غمزهش کرد جادو را زبانبند
۱۶به دود افکندنِ آن زلف سرکش
که چون دودافکنان در من زد آتش
۱۷به بانگ زیورش کز شور خلخال
در آرد مرده صد ساله را حال
۱۸به مروارید دیباهای مهدش
به مروارید شیرینکار شهدش
۱۹به عنبر سودنش بر گوشه تاج
به عقد آمودنش بر تخته عاج
۲۰به نازش کز جبایت بینیاز است
به عذرش کان بسی خوشتر ز ناز است
۲۱به طاق آن دو ابروی خمیده
مثالی زان دو طغرا بر کشیده
۲۲بدان مژگان که چون بر هم زند نیش
کند زخمش دل هاروت را ریش
۲۳به چشمش کز عتابم کرد رنجور
به چشمک کردنش کز در مشو دور
۲۴بدان عارض کز او چشم آب گیرد
ز تری نکته بر مهتاب گیرد
۲۵بدان گیسو که قلعهش را کمند است
چو سرو قامتش بالا بلند است
۲۶به مارافسایی آن طره و دوش
به چنبر بازی آن حلقه و گوش
۲۷بدان نرگس که از نرگس گرو برد
بدان سنبل که سنبل پیش او مرد
۲۸بدان سی و دو دانه لؤلؤ تر
که دارد قفلی از یاقوت بر در
۲۹به سحر آن دو بادام کمربند
به لطف آن دو عناب شکر خند
۳۰به چاه آن زنخ بر چشمه ماه
که دل را آب از آن چشمهست و آن چاه
۳۱به طوق غبغبش گویی که آبی
معلق گشته است از آفتابی
۳۲بدان سیمین دو نار نرگس افروز
که گِردی بستد از نارنج نوروز
۳۳به فندقهای سیمینش ده انگشت
که قاقم را ز رشک خویشتن کشت
۳۴بدان ساعد که از بس رونق و آب
چو سیمین تخته شد بر تخت سیماب
۳۵بدان نازکمیانِ شوشهاندام
ولیکن شوشهای از نقره خام
۳۶به سیمین ساق او گفتن نیارم
که گر گویم به شب خفتن نیارم
۳۷به خاک پای او کز دیده بیش است
بدو سوگند من بر جای خویش است
۳۸که گر دستم دهد کآرم به دستش
میان جان کنم جای نشستش
۳۹ز دستم نگذرد تا زنده باشم
جهان را شاه و او را بنده باشم
۴۰