دگر ره گفت کای دریای دُربار
چو دُر صافی و چون دریا عجبکار
۱عجب دارم ز یارانی که خفتند
که خواب دیده را با کس نگفتند
۲همه گفتند چون ما در زمین آی
نگوید کس چنین رفتم چنین آی
۳جوابش داد دانای نهانی
که نقد این جهانست آن جهانی
۴نگنجد آن ترنم اندرین ساز
مخالف باشد ار برداری آواز
۵نفس در آتش آری دم بگیرد
و گر آتش در آب آری بمیرد
۶