ای همه هستی ز تو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده
۱زیرنشین عَلَمت کائنات
ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
۲هستیِ تو صورتِ پیوند نی
تو بِه کَس و کَس بهتو مانندْ نی
۳آنچه تَغَیُّر نپذیرد تویی
وانکه نمردهست و نمیرد تویی
۴ما همه فانی و بقا بس تو راست
ملک تعالی و تقدُّس تو راست
۵خاک به فرمان تو دارد سکون
قُبّهٔ خَضرا تو کنی بیستون
۶جز تو فلک را خَمِ چوگان که داد؟
دیگِ جسد را نمکِ جان که داد؟
۷چون قدمت بانگ بر ابلق زند
جز تو که یارد که اناالحق زند؟
۸رفتی اگر نامدی آرام تو
طاقت عشق از کشش نام تو
۹تا کَرَمت راه جهان برگرفت
پشت زمین بار گران برگرفت
۱۰گر نه ز پشتِ کرمت زاده بود
ناف زمین از شکم افتاده بود
۱۱عقدِ پرستش ز تو گیرد نظام
جز به تو بر هست پرستش حرام
۱۲هر که نه گویای تو خاموشْ بِهْ
هر چه نه یاد تو فراموشْ بِهْ
۱۳ساقیِ شب دستکش جام تست
مرغ سحر دستخوش نام تست
۱۴پرده برانداز و برون آی فرد
گر منم آن پرده بههم درنورد
۱۵عجزِ فلک را به فلک وانمای
عقدِ جهان را ز جهان واگشای
۱۶نَسْخ کن این آیت ایّام را
مَسخ کن این صورتِ اجرام را
۱۷حرف زبان را به قلم بازده
وام زمین را به عدم بازده
۱۸ظلمتیان را بُنه بینور کن
جوهریان را ز عَرَض دور کن
۱۹کرسی ششگوشه بههم درشکن
منبرِ نُهپایه به هم در فِکَن
۲۰حُقّهٔ مَه بر گِل این مهره زن
سنگ زُحَل بر قَدَح زُهره زن
۲۱دانهکن این عِقدِ شبافروز را
پَر بشکن مرغ شب و روز را
۲۲از زمی این پُشتهٔ گِل بر تراش
قالب یک خشت زمین گو مباش
۲۳گَرد شب از جِبْههٔ گردون بریز
جبهه بیفت اخبیه گو بَر مَخیز
۲۴تا کی ازین راه نو روزگار؟
پردهای از راه قدیمی بیار
۲۵طرحْ برانداز و بُرون کَش برون
گردن چرخ از حرکات و سکون
۲۶آب بریز آتش بیداد را
زیرتر از خاک نشان باد را
۲۷دفتر افلاکشناسان بسوز
دیدهٔ خورشید پرستان بدوز
۲۸صفر کن این بُرج ز طوق هِلال
باز کن این پرده ز مُشتی خیال
۲۹تا به تو اِقرار خدایی دهند
بر عدم خویش گواهی دهند
۳۰غنچه کمر بسته که ما بندهایم
گُل همه تَن جان که به تو زندهایم
۳۱بی دیَتَست آنکه تو خون ریزیاش
بی بَدَلست آنکه تو آویزیاش
۳۲منزل شب را تو دراز آوری
روزِ فرو رفته تو باز آوری
۳۳گرچه کنی قهر بسی را ز ما
روی شکایت نه کسی را ز ما
۳۴روشنی عقل به جان دادهای
چاشنی دل به زبان دادهای
۳۵چرخْ رَوِشْ قُطب ثَبات از تو یافت
باغِ وجود آب حیات از تو یافت
۳۶غمزهی نسرین نه ز باد صباست
کز اثرِ خاکِ تواش توتیاست
۳۷پردهٔ سوسن که مَصابیحِ تُست
جمله زبان از پی تسبیحِ تُست
۳۸بنده نظامی که یکی گوی تست
در دو جهان خاک سر کوی تست
۳۹خاطرش از معرفت آباد کن
گردنش از دام غم آزاد کن
۴۰