باز به صحرا رسید کوکبهٔ نوبهار
ساقی گلرخ بیا بادهٔ گلگون بیار
۱زان می چون لعل ناب کز مدد او مدام
عیش بود بر دوام عمر بود خوشگوار
۲روح فزائی که او طبع کند شادمان
آب حیاتی کز و مست شود هوشیار
۳همدم برنا و پیر مونس شاه و گدا
بر همهکس مهربان با همهکس سازگار
۴شیفته را دلپذیر دلشده را ناگزیر
سوخته را دستگیر غمزده را غمگسار
۵هاضمه را سودمند فاکره را نقش بند
باصره را نوربخش سامعه را گوشوار
۶موسم آن میرسد باز که در باغ و راغ
لاله بروید ز خاک گل بدر آید ز خار
۷باد صبا میکشد رخت ریاحین به باغ
دست هوا میکند مشگ تتاری نثار
۸لالهٔ خوش جلوه را عنبرتر در میان
غنچهٔ خوش خنده را خرمن گل در کنار
۹ماشطهٔ نوبهار باز چه خوش در گرفت
پای چمن در حنا دست سمن در نگار
۱۰نرگس مخمور را رعشه بر اعضا فتد
بس که به وقت سحر آب خورد در خمار
۱۱وه که چه زیبا بود بر لب آب روان
عکس گل و ارغوان سایهٔ بید و چنار
۱۲ظالم نفس خود است هرکه در این روزگار
انده پیمان خورد می نخورد آشکار
۱۳حاصل عمری نیافت ممسک دنیاپرست
لذت عیشی ندید زاهد پرهیزکار
۱۴یارب اگر میدهی ناز و نعیمی به ما
عمر به آخر رسید تا کی از این انتظار
۱۵در پی امید بود چند توان داشتن
بر سر راه امید دیدهٔ امیدوار
۱۶فرصت عیشی بده تا بستانیم داد
از رخ رنگین گل وز لب شیرین یار
۱۷بزم صبوحی خوشست خاصه در ایام گل
عیش جوانی خوشست خاصه در این روزگار
۱۸کز اثر عدل شاه بار دگر شد پدید
حال زمان را نظام کار جهانرا قرار
۱۹خسرو فیروز بخت شاه اویس آنکه هست
مظهر لطف خدا سایهٔ پروردگار
۲۰چاکر درگاه او ماه سپهر آشیان
بندهٔ فرمان او خسرو نیلی حصار
۲۱همچو روان ناگزیر همچو خرد کامبخش
همچو قضا کامران همچو قدر کامکار
۲۲عالمیان را بدو تا به قیامت امید
آدمیان را بدو تا به ابد افتخار
۲۳از هنرش گاه رزم وز کرمش روز بزم
رستم دستان خجل حاتم طی شرمسار
۲۴تاج دل افروز او داده ز کسری نشان
تخت همایون او مانده زجم یادگار
۲۵روز نبرد آنزمان کز سم اسبان شود
پشت زمین پر هلال روی فلک پرغبار
۲۶حملهٔ شیر افکنان کوه درآرد ز جای
وز مدد جوی خون جوش برآرد به خار
۲۷از فزع رعد کوس کوه شود پرغرور
وز اثر برق تیغ دشت شود پرشرار
۲۸پشت دلیران شود چون قد چوگان به خم
کلهٔ گردان شود گوی صفت خاکسار
۲۹در صف جنگ آنزمان افکند از گرد راه
تیغ جهانگیر شاه زلزله بر کوهسار
۳۰سجده برد پیش او چون بکشد تیغ کین
رستم توران گشای قارن خنجر گذار
۳۱از سر پیکان او مهر شود مضطرب
وز دم شمشیر او چرخ کند زینهار
۳۲یارب تا ممکنست دور زمانرا بقا
جرم زمین را سکون دور فلک را مدار
۳۳باد ز اقبال او پایهٔ دانش بلند
باد ز پشتی او بازوی دین استوار
۳۴نعمت او بی زوال معدلتش بر مزید
مملکتش بر دوام سلطنتش پایدار
۳۵