به فر معدلت خسرو زمین و زمان
بسیط خاک چو خلد برین شد آبادان
۱سپهر بخشش دریا عطای کوه وقار
قضا شکوه قدر قدرت زمانه توان
۲جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحق
که آفتاب توانست و مشتری احسان
۳حرام گشت بر ابنای دهر فتنه و ظلم
پناه یافت جهان در حریم امن و امان
۴همای چترش تا سایه بر جهان انداخت
خلاص یافت خلایق ز حادثات زمان
۵به رزم و بزم چو برخیزد و چو بنشیند
بیمن طالع و تدبیر پیر و بخت جوان
۶به یک شکوه بگیرد به یک زمان بدهد
از این کنار جهان تا بدان کنار جهان
۷علو همتش افزون ز کارگاه یقین
عروج جاهش بیرون ز دستگاه گمان
۸زهی بلند جنابی که حشمت خورشید
چو شمسهای بودت بر کنار شادروان
۹گرفته سایهٔ چتر تو از ازل میثاق
ببسته سایهٔ قدر تو با ابد پیمان
۱۰چو در شعاعهٔ خورشید نور جرم سها
چو بر تجلی رای تو آفتاب نهان
۱۱نسیم لطف تو گر بر حجیم جلوه کند
شود زبانهٔ آتش چو چشمهٔ حیوان
۱۲سموم قهر تو گر بگذرد به سوی بهشت
به یک شراره بسوزد خزاین رضوان
۱۳ز زخم تیغ تو ملک عدوت ویرانست
در او نشسته حسودت چو بوم در ویران
۱۴صریر کلک ترا روزگار در تسخیر
مسیر تیغ ترا کاینات در فرمان
۱۵به بارگاه تو چون بندگان کمر بسته
هزار چون جم و دارا و رستم دستان
۱۶جهان پناها در زحمتم ز دور فلک
تو داد بخشی و داد من از فلک بستان
۱۷ملول گشتم از این اختران بیهده گرد
به جان رسیدم از این روزگار بیسامان
۱۸به چشم مرحمتی سوی حال بنده نگر
مرا ز منت این چرخ سفله باز رهان
۱۹همیشه دولت و اقبال تا شوند قرین
مدام زهره و برجیس تا کنند قران
۲۰قران فتح و ظفر بر جناب جاه تو باد
که آفتاب بلندی و سایهٔ یزدان
۲۱