تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرد
دروغ گفت چه باشد چرا نشاید کرد
۱غلام لعل لب تست جان شیرینم
چنین حکایت شیرین کجا نشاید کرد
۲به بوسه قصد لبت کردم از میان چشمت
به غمزه گفت نشاید هلا نشاید کرد
۳میان موی و میان تو نکته باریکست
در آن میان سخن از لب رها نشاید کرد
۴هزار سال تنم گر ز تن جدا ماند
هنوز مهر تو از جان جدا نشاید کرد
۵حدیث درد دل مستمند و سینهٔ ریش
حکایتی است که در سالها نشاید کرد
۶مگر عبید به جان با لبم مضایقه کرد
که این به مذهب اصحابنا نشاید کرد
۷