نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد
غریب را وطن خویش می برد از یاد
۱زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکی
که باد خطهٔ عالیش تا ابد آباد
۲به هر طرف که روی نغمه می کند بلبل
به هر چمن که رسی جلوه می کند شمشاد
۳به هر که درنگری شاهدیست چون شیرین
به هر که برگذری عاشقیست چون فرهاد
۴در این دیار دلم شهر بند دلداریست
که جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد
۵سرم هوای وطن می پزد ولیک دلم
ز بند زلف سیاهش نمی شود آزاد
۶ز جور سنبل کافر مزاج او افغان
ز دست نرگس جادو فریب او فریاد
۷غنیمتست غنیمت شمار فرصت عیش
که تن ضعیف نهاد است و عمر بیبنیاد
۸بگیر دامن یاری و هرچه خواهی کن
بنوش بادهٔ صافی و هرچه بادا باد
۹به سوی باده و می میل کن که میگویند
« جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد»
۱۰خوشست ناز و نعیم جهان ولی چو عبید
« غلام همت آنم که دل بر او ننهاد »
۱۱