دردا که درد ما به دوایی نمیرسد
وین کار ما به برگ و نوایی نمیرسد
۱در کاروان غم چو جرس ناله میکنم
در گوش ما چو بانگدرایی نمیرسد
۲راهی که میرویم به پایان نمیبریم
جهدی که میکنیم به جایی نمیرسد
۳این پای خسته جز ره حرمان نمیرود
وین دست بسته جز به دعایی نمیرسد
۴بر ما ز عشق قامت و بالاش یک نفس
ممکن نمیشود که بلایی نمیرسد
۵هرگز دمی به گوش گدایان کوی عشق
از خوان پادشاه صلایی نمیرسد
۶گفتم گدای کوی توام گفت ای عبید
سلطانی این چنین به گدایی نمیرسد
۷