ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد
چو روز وصل توام در خیال میگذرد
۱جهان برابر چشمم سیاه میگردد
چو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد
۲اگر هلاک خودم آرزوست منع مکن
مرا که عمر چنین در ملال میگذرد
۳خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویست
که در حوالیش آب زلال میگذرد
۴ز بوی زلف توام روح تازه میگردد
سپیدهدم که نسیم شمال میگذرد
۵من و وصال تو آن فکر و آرزو هیهات
که بر دماغ چه فکر محال میگذرد
۶غلام و چاکر روی چو ماه توست عبید
وزین حدیث بسی ماه و سال میگذرد
۷