دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود
دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود
۱جان را ز روی لعل تو در تنگ آمده
دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
۲میدید شمع در من و میسوخت تا به روز
زآن آتشی که در من شیدا گرفته بود
۳از دیدهام خیال تو محروم گشت باز
کاطراف خانهاش همه دریا گرفته بود
۴میخواست خرمی که کند در دلم وطن
تا او رسید لشگر غم جا گرفته بود
۵صبر از برم رمید و مرا بیقرار کرد
گوئی مگر که خاطرش از ما گرفته بود
۶مسکین عبید را غم عشقت بکشت از آنک
او را غریب دیده و تنها گرفته بود
۷