جهان خوشست و چمن خرمست و بلبل شاد
ببار بادهٔ گلرنگ هرچه بادا باد
۱به شش جهت چو از این هفت چرخ بوقلمون
از آنچه هست مقدر نه کم شود نه زیاد
۲به نای و نی نفسی وقت خویشتن خوش دار
چو نای و نی چه دهی عمر خویشتن بر باد
۳بگیر دست بتی وز زمانه دست بدار
غلام سرو قدی باش و از جهان آزاد
۴زمین که بود زتاثیر زمهریر خراب
ز یمن مقدم نوروز میشود آباد
۵به شاهدان چمن صد هزار لخلخه حور
به دست پیک نسیم بهار بفرستاد
۶چو نقشبند ریاحین قبای غنچه ببست
صبا به لطف سر نافهٔ ختن بگشاد
۷میان سبزه و گل رقص میکند لاله
به پیش آب روان جلوه میکند شمشاد
۸درم فشانی بر فرق سبزهها کاریست
که باز لطف نسیم بهار را افتاد
۹ز رنگ و بوی چمن جنتیست پنداری
که هست درگه اعلای شاه شاه نژاد
۱۰جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق
که چرخ پیر جوانی چو او ندارد یاد
۱۱کمینه بندهٔ او صد چو رستم دستان
کهینه چاکر او صد چو کیقباد و قباد
۱۲مهابتیست سر تیغ آبدارش را
که از صلابت او آب میشود فولاد
۱۳خدایگانا تا روز حشر لطف خدای
زمام دولت و حکمت به دست حکم تو داد
۱۴چو شمع هر که کند سرکشی در این حضرت
عجب مدار گرش آتش اوفتد به نهاد
۱۵سمند باد مسیر تو، با صبا هم تک
سنان صاعقه بار تو با قدر همزاد
۱۶همیشه شیر فلک آرزوی آن دارد
که با سگان درت دوستی کند بنیاد
۱۷به روز معرکه صد خصم را به هم بر دوخت
هر آن خدنگ که از بازوی تو یافت گشاد
۱۸مراد خلق ز جود تو میشود حاصل
ز روی لطف مراد دلت خدا بدهاد
۱۹