ترکم چو قصد خون دل عاشقان کند
ز ابرو و غمزه دست به تیر و کمان کند
۱آرام جان به نرگس ساحر ز ما برد
تاراج دل به طرهٔ عنبر فشان کند
۲چون با کمر به راز درآید میان او
جاسوسوار باز سری در میان کند
۳گه بر گل از بنفشه خطی دلربا کشد
گه لالهزار سنبل تر سایهبان کند
۴سرمست اگر به باغ رود عکس عارضش
خون در کنار تازه گل و ارغوان کند
۵از شرم او چه جلوه کند در کنار جوی
سرو از چمن برآید و گل رخ نهان کند
۶سوسن چو بگذرد متمایل به صد زبان
افسوس بر شمایل سرو روان کند
۷حال دلم ز زلف پریشان او بپرس
تا مو به مو بگوید و یک یک بیان کند
۸از چشم او فسانهٔ رنجوریم شنو
تا او به شرح وصف من ناتوان کند
۹هم دردمند عشق که سودای او پزد
سودش به دست باشد اگر سر زیان کند
۱۰در کوی عشق مدعیش نام کردهاند
آنرا که نام سر برد و فکر جان کند
۱۱دارم امید آنکه به اقبال پادشاه
روزی به وصل خویشتنم میهمان کند
۱۲سلطان اویس آنکه فلک هر دمش خطاب
شاه جهان و خسرو گیتی ستان کند
۱۳شاهی که بهر کسب سعادت همای فتح
در زیر سایهٔ علمش آشیان کند
۱۴گرد سمند سرکش او را سپهر پیر
از روی فخر تاج سر فرقدان کند
۱۵بیدانشی بود که کسی با وجود او
بنشیند و حکایت نوشیروان کند
۱۶ای خسروی که روز نبرد از نهیب تو
کوه از فزع بنالد و دریا فغان کند
۱۷آه از دمیکه گرز و کمان تو با عدو
این چین در ابرو آورد آن سرگران کند
۱۸کیوان که گوتوال سپهرت هر شبی
بر درگه تو بندگی پاسبان کند
۱۹شهرت به سعد اکبر از آن یافت مشتری
کو روز و شب دعای تو ورد زبان کند
۲۰بهرام از برای سپاه تو دائما
ترتیب تیغ و جوشن و برگستوان کند
۲۱خورشید نوربخش جهانگیر شد از آنک
هر بامداد سجدهٔ آن آستان کند
۲۲در بزم تو که مجمع شاهان عالمست
ناهید دستیاری خنیاگران کند
۲۳منظور خلق دوش از آن شد هلال عید
کو بر فلک ز نعل سمندت نشان کند
۲۴جود تو نام هر که به خاطر در آورد
رزق هزار سالهٔ او را ضمان کند
۲۵طبع عبید را که چو گنجیست شایگان
معذور دار قافیه گر شایگان کند
۲۶بادا قران فتح و ظفر بر جناب تو
تا مهر نوربخش به اختر قران کند
۲۷چندانت عمر باد که چرخ عطیه بخش
صد بار پیر گردی و بازت جوان کند
۲۸