ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست
پروای جان خویش و سر کاینات نیست
۱از پیش یار اگر نفسی دور میشوم
هر دم که میزنم ز حساب حیات نیست
۲در عاشقی خموشی و در هجر صابری
این خود حکایتیست که در ممکنات نیست
۳رندی گزین که شیوهٔ ناموس و رنگ و بو
غیر از خیال باطل و جز ترهات نیست
۴بگذار هر چه داری و بگذر که مرد را
جز تَرک توشه، توشهٔ راه نجات نیست
۵از خود طلب که هر چه طلب میکنی ز یار
در تنگنای کعبه و در سومنات نیست
۶دریوزه کردم از لب دلدار بوسهای
گفتا برو عبید که وقت زکات نیست
۷