مردم به عیش و شادی و من در بلای قرض
هریک به کار و باری و من مبتلای قرض
۱قرض خدا و قرض خلایق به گردنم
آیا ادای فرض کنم یا ادای قرض
۲خرجم فزون ز غایت و قرضم برون ز حد
فکر از برای خرج کنم یا برای قرض
۳از هیچ خط نتابم غیر از سجل دین
وز هیچکس ننالم غیر از گوای قرض
۴در شهر قرض دارم واندر محله قرض
در کوچه قرض دارم واندر سرای قرض
۵از صبح تا به شام در اندیشه ماندهام
تا خود کجا بیابم ناگه رجای قرض
۶مردم ز دست قرض گریزان و من به صدق
خواهم پس از نماز و دعا از خدای قرض
۷عرضم چو آبروی گدایان به باد رفت
از بس که خواستم ز در هر گدای قرض
۸گر خواجه تربیت نکند نزد پادشا
مسکین عبید چون کند آخر دوای قرض
۹خواجه علاء دولت و دین آن که جز کفش
هرگز کسی ندید به گیتی سزای قرض
۱۰