دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیست
به پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست
۱سری که نیست در او کارگاه سودائی
به کارخانهٔ عیشش سری و کاری نیست
۲ز عقل برشکن و ذوق بیخودی دریاب
که پیش زنده دلان عقل در شماری نیست
۳ملامت من مسکین مکن که در ره عشق
به دست عاشق بیچاره اختیاری نیست
۴دگر مگوی که هر بحر را کناری هست
از آنکه به جز غم عشق را کناری نیست
۵ز شوق زلف بتان بیقرار و سرگردان
منم که مثل من آشفته روزگاری نیست
۶اگر ز مستی و رندی عبید را عاریست
مرا از این دو صفت هیچ عیب و عاری نیست
۷