بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیست
بیش از این قوت سرپنجهٔ هجرانم نیست
۱کردهام عزم سفر بو که میسر گردد
میکنم فکر و جز این چاره و درمانم نیست
۲روی در کعبهٔ جان کرده به سر میپویم
غمی از بادیه و خار مغیلانم نیست
۳سیل گو راه در او بند به خوناب سرشک
غرق طوفان شده اندیشهٔ بارانم نیست
۴سر اگر میرود از دست بهل تا برود
سر سودای سر بی سر و سامانم نیست
۵حسرت دیدن یاران جگرم سوخت عبید
بیش از این طاقت نادیدن یارانم نیست
۶