دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش میکرد
دیده میدید جمال تو و دل غش میکرد
۱روی زیبای تو با ماه یکایک میزد
سر گیسوی تو با باد کشاکش میکرد
۲سنبل زلف تو هرلحظه پریشان میشد
خاطر خستهٔ عشاق مشوش میکرد
۳زو هر آن حلقه که بر گوشهٔ مه میافتاد
دل مسکین مرا نعل در آتش میکرد
۴تیر بر سینهام آن غمزهٔ فتان میزد
قصد خون دلم آن عارض مهوش میکرد
۵از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخت
هرکه یک بوسه طمع داشت غلط شش میکرد
۶پیش نقش رخ تو دیدهٔ خونریز عبید
صفحهٔ چهره به خونابه منقش میکرد
۷