سر نخوانیم که سودا زدهٔ موئی نیست
آدمی نیست که مجنون پریروئی نیست
۱هرگز از بند و غم آزاد نگردد آن دل
که گرفتار کمند سر گیسوئی نیست
۲قبلهام روی بتانست و وطن کوی مغان
به از این قبلهام و خوشتر از این کوئی نیست
۳کس مرا از دل سرگشته نشانی ندهد
عجب از معتکف گوشهٔ ابروئی نیست
۴میتوان دامن وصلت به کف آورد ولی
ای دریغا که مرا قوت بازوئی نیست
۵هر مرض دارو و هر درد علاجی دارد
زخم تیر مژه را مرهم و داروئی نیست
۶سر موئی نتوان یافت بر اعضای عبید
که در او ناوکی از غمزهٔ جادوئی نیست
۷